امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

تولد هشت ماهگی با تاخیر.....

سلام... 17 روز از هشت ماهگیم می گذره... و تازه آبجی امروز وقت کرده برام بنویسه.... چند وقتی به خاطر فوت پسر خاله ام نبودیم... اونجا که بودم خیلی بهم سخت گذشت... همه اش بچه ها بغلم می کردن.... تب هم داشتم... دیگه کلی گریه می کردم و می چسبیدم به مامان... مراسم سوم که تموم شد با مامان برگشتیم خونمون... آبجی هم ، همون روز اومد خونمون ... بیدار که شدم رفتم بغلش و با اینکه بی حال بودم کلی براش خندیدم... مامانی که چند روزی بود خنده ام را ندیده بود کلی ذوق کرده بود.... خلاصه دیگه از بغل آبجی تکون نخوردم.... سرم را گذاشته بودم و روی شونه اش... و هرچند دقیقه بلند میشدم نگاهش می کردم و براش می خندیدم.. روز بعدشم کلی جوش از...
23 شهريور 1391

انالله و انا الیه راجعون

سلام دوستای خوبم... امروز صبح خبر درگذشت پسر خاله ام را بهمون دادن... پسر 21 ساله ای که باهمه آرزوهاش باید بره زیر خاک.... یکماه پیش به خاطر درد پاش رفت دکتر... و چند روز پیش دکترا جوابش کردن و گفتن سرطان خون داره... این چند وقت تو بیمارستان خیلی زجر کشید.... چقدر از مردن می ترسید... چقدر دلش می خواست زنده بمونه .... چقدر امیدوار بود که خوب میشه.... چقدر التماس کرد که نذارن بمیره... چه درد آوره یاداوری لحظاتی که برای بودن تلاش کرد... چقدر زود پر کشید.... امیدوارم اون دنیا راحت تر زندگی کنه....  این غم جانگداز را اول به مادرش ... و بعدم به مادرم و خاله هام تسلیت می گم... امیدوارم که خدا به همه شون صبر بد...
7 شهريور 1391
1