تولد هشت ماهگی با تاخیر.....
سلام... 17 روز از هشت ماهگیم می گذره... و تازه آبجی امروز وقت کرده برام بنویسه.... چند وقتی به خاطر فوت پسر خاله ام نبودیم... اونجا که بودم خیلی بهم سخت گذشت... همه اش بچه ها بغلم می کردن.... تب هم داشتم... دیگه کلی گریه می کردم و می چسبیدم به مامان... مراسم سوم که تموم شد با مامان برگشتیم خونمون... آبجی هم ، همون روز اومد خونمون ... بیدار که شدم رفتم بغلش و با اینکه بی حال بودم کلی براش خندیدم... مامانی که چند روزی بود خنده ام را ندیده بود کلی ذوق کرده بود.... خلاصه دیگه از بغل آبجی تکون نخوردم.... سرم را گذاشته بودم و روی شونه اش... و هرچند دقیقه بلند میشدم نگاهش می کردم و براش می خندیدم.. روز بعدشم کلی جوش از...
نویسنده :
آبجی بزرگه
16:16



